تبليغاتX
سه شنبه

هر کسی خوب است

از داستان خود بگوید

از هر قصه ای که بر او می گذرد

که حتما عمیق است

حتما شاهکاری بدیع است

کسی نمی داند

کسی عمق و ابعاد واقعی اش را نمی داند

و بر کسی اینگونه نگذشته است

-

قصه ی من هم

به حساب تقویم دنیا

یک ماه دیگر ۲۶ ساله می شود

چند فصلی است

نویسنده ی همکار نیستم

فقط می خوانم

قصه ای که هر لحظه عجیب تر می شود

حالا

می خوانم که می نویسد

زمانی به داشته هایت پی می بری

که از دستشان می دهی

 

نوشته شده توسط کسی نیست در 10:21 |  لینک ثابت   • 

نوزاد خدا بودم

تمام وجودم آینه

از درون بیرون نمی شدم

جستجوی تو جز در احوال مخلوق تو؟ چگونه؟

-

حالا

از بیرون و دورن بیرونم

زنگار گرفتم

نوزاد خدا بودم

نوشته شده توسط کسی نیست در 20:59 |  لینک ثابت   • 

چه ناگهان قشنگی

نوشته شده توسط کسی نیست در 20:36 |  لینک ثابت   • 

خیال من خسته است

خیال من پیر است

اما

زمستان تازه که می آید را

تنها و رها

به جان می پذیرد

تک تک ذره های فضایش

سخت ترین سرمایش

دانه دانه برفهایش را

به جان می پذیرد

نوشته شده توسط کسی نیست در 11:42 |  لینک ثابت   • 

دست های کوچک من

خیال بزرگ تو

-

شعر

هدیه ایست

جادویی که خیال را

تقدس و روشنی می بخشد

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

-

روح من

سرگردان سالهاست

پاره پاره هر تکه

گوشه ای

-

توی پیشانی ام

پشت چشم هایم

از تمام نیرویی

که آنقدر وسیع بود

که نمی توانستم تمامش را دریابم

قدری به جا ماندست

که حتی به اشک نمی آوردم

-

تشنه ی گریه های بی انتهایم

نوشته شده توسط کسی نیست در 11:22 |  لینک ثابت   • 

پخش می شود توی فضا

زیر میز!

بالای کمد!

توی کوچه!

باز تکه تکه برش می گردانم

کنار هم می چینم

بار دیگر بشود فکر و ذهن ناقص من

نوشته شده توسط کسی نیست در 21:2 |  لینک ثابت   • 

پس زندگی کی شروع می شود؟

تمام وقت مشغول آماده کردن شرایط برای شروع زندگی هستم!

حس تلخیست. فقط اضطراب است!

زندگی فراز و فرود شادی و غم لذت و سرخوردگی توامان دارد

حال من اما

انتظار و اضطرابی ابدیست!

نوشته شده توسط کسی نیست در 9:33 |  لینک ثابت   • 

و عشق

خسته از جنگی نابرابر باز می گردد

اما نه خسته ی پیکار

و نه مغموم

-

سرزمینی که خیال فتح داشت

به پیکار و قربانی نمی ارزید

نوشته شده توسط کسی نیست در 10:13 |  لینک ثابت   • 

از پنجره اتاقم

 تا بی انتهای شب امتداد می یابم

تو را امشب

می آورم از آن بالا ها

کنارم می نشانم

-

تو فقط می توانی

سرپناه بی سقف بسازی

تو می توانی

شب بسازی

آسمان بسازی

بی سقف چراغ - ماه و خورشید- بیاویزی

-

تو مرا

رها در شعر آفریدی

تو مرا

در ترانه

غوطه ور می کنی

دست روی سرم می گذاری

از خودت به من می بخشی

نوشته شده توسط کسی نیست در 22:39 |  لینک ثابت   • 

پاهایش را

روی نیمکت چوبی جمع می کند

زانوهایش را میان بازوانش می گیرد و

چانه روی آنها می گذارد

-

کف پاهایم

چوب نیمکت را حس می کند

-

خیره به زمین

چشمان خستگی ناپذیرش می کاود

-

من

به چیزی نگاه نمی کنم

هرچه می بینم

توی ذهنم می گذرد

-

گوشه دنجی

که آرامش می کند

تمام بودنش را

میان دستانش جمع می کند

و ذهنش را

تمام آنچه سخت احاطه اش کرده

توی زمین فرو می کند

این

تمام چیزی است

که می خواهد

نوشته شده توسط کسی نیست در 20:44 |  لینک ثابت   •