از داستان خود بگوید
از هر قصه ای که بر او می گذرد
که حتما عمیق است
حتما شاهکاری بدیع است
کسی نمی داند
کسی عمق و ابعاد واقعی اش را نمی داند
و بر کسی اینگونه نگذشته است
-
قصه ی من هم
به حساب تقویم دنیا
یک ماه دیگر ۲۶ ساله می شود
چند فصلی است
نویسنده ی همکار نیستم
فقط می خوانم
قصه ای که هر لحظه عجیب تر می شود
حالا
می خوانم که می نویسد
زمانی به داشته هایت پی می بری
که از دستشان می دهی
تمام وجودم آینه
از درون بیرون نمی شدم
جستجوی تو جز در احوال مخلوق تو؟ چگونه؟
-
حالا
از بیرون و دورن بیرونم
زنگار گرفتم
نوزاد خدا بودم
خیال من پیر است
اما
زمستان تازه که می آید را
تنها و رها
به جان می پذیرد
تک تک ذره های فضایش
سخت ترین سرمایش
دانه دانه برفهایش را
به جان می پذیرد
خیال بزرگ تو
-
شعر
هدیه ایست
جادویی که خیال را
تقدس و روشنی می بخشد
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
-
روح من
سرگردان سالهاست
پاره پاره هر تکه
گوشه ای
-
توی پیشانی ام
پشت چشم هایم
از تمام نیرویی
که آنقدر وسیع بود
که نمی توانستم تمامش را دریابم
قدری به جا ماندست
که حتی به اشک نمی آوردم
-
تشنه ی گریه های بی انتهایم
زیر میز!
بالای کمد!
توی کوچه!
باز تکه تکه برش می گردانم
کنار هم می چینم
بار دیگر بشود فکر و ذهن ناقص من
تمام وقت مشغول آماده کردن شرایط برای شروع زندگی هستم!
حس تلخیست. فقط اضطراب است!
زندگی فراز و فرود شادی و غم لذت و سرخوردگی توامان دارد
حال من اما
انتظار و اضطرابی ابدیست!
خسته از جنگی نابرابر باز می گردد
اما نه خسته ی پیکار
و نه مغموم
-
سرزمینی که خیال فتح داشت
به پیکار و قربانی نمی ارزید
تا بی انتهای شب امتداد می یابم
تو را امشب
می آورم از آن بالا ها
کنارم می نشانم
-
تو فقط می توانی
سرپناه بی سقف بسازی
تو می توانی
شب بسازی
آسمان بسازی
بی سقف چراغ - ماه و خورشید- بیاویزی
-
تو مرا
رها در شعر آفریدی
تو مرا
در ترانه
غوطه ور می کنی
دست روی سرم می گذاری
از خودت به من می بخشی
روی نیمکت چوبی جمع می کند
زانوهایش را میان بازوانش می گیرد و
چانه روی آنها می گذارد
-
کف پاهایم
چوب نیمکت را حس می کند
-
خیره به زمین
چشمان خستگی ناپذیرش می کاود
-
من
به چیزی نگاه نمی کنم
هرچه می بینم
توی ذهنم می گذرد
-
گوشه دنجی
که آرامش می کند
تمام بودنش را
میان دستانش جمع می کند
و ذهنش را
تمام آنچه سخت احاطه اش کرده
توی زمین فرو می کند
این
تمام چیزی است
که می خواهد

